خرید بک لینک

کشتــی نـوح دلـــم را آتــش و طوفــان گــرفت
شعـله ها و مـوج آتش خیمه زد، بنیـان گرفت

سرنشینان؛ غـرق و در امــواج شعله پر زدند
در تکاپـوی نجــات خـود به هـر سـو در زدنــد

پای ناجـی ، آسمــان و راه دریــا ، دسـت هـا
بسته بود و سوختند« سوچی » نشین و ناخدا

آتش و دود و حرارت از همـه سـو سر کشیــد
مرغ های تشنه را چـون اژدهــا در بر کشیــد

شـد سیه پوش و عــزادار ملت ایران زمیـن
از خــزر تا ســاحــل گـــرم خلیــج نازنیـــن

سوخت جـان و دلم از داغی بزرگ و آتشیـن
داغ جانسوز جوانان گل و «سوچی» نشین

آه از از آن دیــدگان منتـظــر مــانده بـه راه
آه از آن خاندان داغـدار یوسف گُـم کرده،آه

بار الهــا ! صبـر ایوبی عنایت کـن ، جمیــل
بر مصیبت دیدگان ، آرامش و اجـری جزیل

اشک می بارد «رضایی»هم نوای دیگران
در عزای جانگداز و سوزش چندین جـوان
رضاییان-۹۶/۱۰/۲۶
برچسبها: سوچی, کشتی, غزل

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 12:4 توسط غلامرضا رضاییان کوچی |

برچسب: نویسنده: آبتین سلطانی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی