(جوانی)
"دانی که نو بهار جوانی چسان گـذشت" چـون بـرق سر رسید و بی امان گـذشت
خـواب بـودم ؟ خیـر ! بیـدار و با حواس لیک آشـکارا آمـد و در نهـان گــذشت
بازیچـه ی غـرور خـویش شـدم ، دریغ مـن بازی کنـان ، او هم چنان گــذشت
او مـی رفـت و بــه غفلتـم مـی خندیـد من به بقـای او خوش، او ناگهان گذشت
فکـرکردم همی جوانم و قشنگ و پرتوان پیـری و عجز رسیـد تاب و توان گذشت
بیست و سـی و چهـل و پنجــاه هـم رسید سَرو خمید وگل خوشرنگ بوستان گذشت
آورد آن چــه آورد و بـرد آن چـه بـُرد پیری رسید وجوانی چو رعد آسمان گذشت
هُمـایی بود که به کلبه ی مـن دل نبست همچـون پـرنده ای که از آشیـان گذشت
عبرت بگیـر جوان من از آن چه می بینی آن چه بر جـوانان و بر"رضاییان" گذشت
ساعت ده،96/6/14
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:20  توسط غلامرضا رضاییان کوچی |
برچسب:
نویسنده: آبتین سلطانی